X
تبلیغات
نوع دوستي
دوست داشتن از عشق برتر است
دلت که گیر باشد
گاهی دلگیر هم می شوی
مدادهایت را بتراش
می خواهم قصه یک غصه را بنویسی
با رنگ یا بی رنگ مهم نیست
فقط بنویس...
یکی  بود
آن یکی هم بود
یکی را بردند...
 دیگری را به جوخه سپردند...
و این چنین شد
یکی رفت
آن یکی مرد...
تا بی نهایت این قصه
همیشه
یکی بود یکی نبود
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 0:9  توسط احمد یاراحمدی | 
باید هوشیار بود
ورودی های همیشه ممنوع باید همیشه ممنوع باقی بمانند...
حتا اگر وارد شونده بسیار مهربان باشد...
پشت مهربانی ها گاهی ...گاهی...گاهی... حس ... غریبی پنهان است ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1390ساعت 22:39  توسط احمد یاراحمدی | 
سلام

آره مدت زیادی میشه که نیومدم بودم ولی نیومدم درواقع یه جورایی نبودم به هر حال امروز اومدم  و از امشب مطالب و گاهی شعر هایی رو که تومدت نبودنم یاداشت برداری کردم می نویسم .

و امیدوارم که بتونم باشم تابه قول دکترشریعتی در نامه به احسان :بخوان وبخوان وبخوان و من نیز چنین کنم.

مولانا می فرماید:

ما کار و دکان و پیشه را سوخته ایم

شعر وغزل و دوبیتی آموخته ایم

در عشق که او جان ودل و دیده ماست

جان ودل و دیده هر سه را سوخته ایم.



+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 2:23  توسط احمد یاراحمدی | 

بهار آمدو شد جهان چون بهشت

بخاک سیه برفلک لاله کشت

از ایران هر آن کس گو زاده بود

دلیر و خردمند و آزاده بود

پس از کردگار جهان آفرین

بتو دارد امید ایران زمین

همه ساله بخت تو پیروز باد

همه روزگار تو نوروز باد

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:35  توسط احمد یاراحمدی | 
برای انسان های بزرگ هیچ بن بستی وجودندارد

چرا که آنان بر این باورند

 یا راهی خواهند یافت

یا راهی خواهند ساخت.


دوستان به زودی با شعری تازه بروز خواهم شد.

وبلاگ های "زائر آتش "و " دل نوشته های یک دانش آموز"

منتظر حضوردوستان است .قلم نقادی شما اهرم حرکتی ماست.


ل نوشته های یک دانش آموز" http://www.simoorgh75.blogfa.com  

                                   "زائر آتش" http://www.712t.blogfa.com


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 12:12  توسط احمد یاراحمدی | 

     صدای فاصله ها نزدیک می شود

     ونفس هایش روی حواس ام پرسه میزند

     می دوم تا انتهای فاصله

     تا امروز

     و هوایی مضطرب

     که روی تن لحظه ها می خزد

     در نگاه

 واپسین ِ

 چشم هایی که به فردا نمی رسند

     آئینه گم می شود

     - و-

     از تنگی این فضا

     وسعت انتظار بیرون می جهد

     روی کسالت باغچه

      سایه سنگینی در غفلت خورشید می دود

 در انتهای دشت

 ستاره ای می درخشد

              = = = =

   

 تو را دوست دارم

     به خاطر قطره ای که می چکد

     و برفی که در آرامش کوه آب می شود

     وشبنمی که همنشین گل می شود

     تو را دوست دارم

     به خاطر کودکی که می دود

     در بی تفاوتی مردم

     روی خیابان های پر رفت و آمد

     تو را دوست دارم

     به خاطر نگفته های دل ات

     که در چشمان ات موج می زند

     به خاطرباغچه ای کوچک

     و گلی که در او متولد می شود

     تو را دوست دارم

     به خاطر پنجره ای که آسمان را قاب کرده است

     و امروز از دریچه اش پیداست

     به خاطر پاکی ها

 وهمه لحظه های من که آغشته توست

     تو را دوست دارم

     به خاطر نخستین گام زندگی

     که دوست داشتن است

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 11:29  توسط احمد یاراحمدی | 
 

  غفلت رنگ

   

      چه نزدیک است

               

               به

 

                آلودگی ...    

 

                           

  شاعره خوبی را که در نوشتن دستی دارد معرفی میکنم گر چه در آینده  نوشته

هایش او را بهتر معرفی خواهند کرد

        به جمع وبلاگ نویسان  خوش آمدید

به آدرس زیر سر بزنید" زائر آتش "

                                                                   http://www.712t.blogfa.com            

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 9:22  توسط احمد یاراحمدی | 

ای نسل اسیر وطنم،

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو، زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است كه من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم.

از كتاب : طرحی از یك زندگی

 

بسمه تعالی

در باب شعروآفرینش های شاعرانه هربحثی کرده شود خواه جزئی خواه کلی به یک تعبیر نقد است. نقد شعر یا نقد ادبی .خود شاعرهم وقتی در شعر خویش الفاظ و معانی را سبک سنگین می کند، وقتی کارخود را مرور واصلاح میکند ، وقتی در باب شیوه کار یا هدف و ذوق خویش می گوید دیگرشاعر نیست منتقد است و کاری که میکند نقد.

بد ینگونه نقد، نقد شعر،با شعروشاعری سرمویی فاصله ندارد وهیچ چیزازآن به شعر  نزدیک ترنیست، با این همه بیشتر شاعران که ادب را فقط آفرینش می دانسته اند با نقد دشمنی ورزیده اند و گویی هیچ چیزرا مزاحم تر و ملال انگیزتر ازوجود منتقد نیافته اند در واقع کمتر هنرمندی است که بی هیچ خشم ونفرت ،انتقادی را که بر اثرش می شود تحمل کند.

برای نمونه تئوفیل گوتیه شاعر محبوب فرانسه که در باب منتقدان با بیانی خشن و موذیانه میگوید : که اینها هنری ندارند جزاینکه به کردار خفاش خونخواری به جان مردم بیفتند و آثارآنها را تباه کنند.

همه جا عکس العمل تقریبا خشم است و پرخاش – درست یا نادرست.

در حقیقت خیلی از نقادان هستند که حرف درستی نمی زنند ودر واقع با ایرادهای بی جای خویش برای هنرمندان مزاحم هایی هستند مبتذل و ملال انگیز.

چخوف نویسنده روسی با نیش خندی معنی دار دراین باب می گفته است : نقاد ها مثل خرمگس هایی هستند که روی پیکر اسب می نشینند و اورا نیش می زنند و از شخم کردن باز می دارند. اسب پوست را می کشد و دم تکان میدهد ،خرمگس برای چه وزوز می کند ؟ .... شاید خودش هم نمی داند ، فقط طبعی دارد بی آرام که دلش می خواهد دیگران آن را هم حس کنند . گویا می خواهد بگوید : میدانید؟ من هم زنده ام و می دانم چطور وزوز کنم....

آیا چخوف دست کم قدری مبالغه نمیکند؟.... گمان دارم این وزوز نیش آلود منتقد لازم است تا شاعر اطرافش را فراموش نکند ویادش بیاید که غیر ازخود او دیگری هم در دنیا هست. فقط با این احساس است که شاعر مسئولیت خود را درک میکند وحاضر می شود به جامعه و زمان خویش حساب پس دهد.

با این همه کمتر شاعری هست که از منتقد با خشم ونارضایتی یاد نکند وبه او طعنه نزند ،اگر چه فقط همین اندازه باشد که در جواب عیب جویی او شانه را با بی اعتنایی بالا بیندازد.

بعصی شاعران انتقاد را عبارت دانسته اند از حربه عاجزان ،حربه کسانی که چون خود از عهده آفرینندگی برنیامده اند به خرده گیری بر دیگران پرداخنه اند . این ادعا البته از حقیقت خالی نیست ،در واقع بعضی از نقادان خود شاعرانی بوده اند وازده که خودشان نتوانسته اند اثری را بوحود آورند که آرزو داشته اند.

گویند از یک نقاد معروف عرب پرسیده اند چرا شعر نمی گویی ؟... گفت آنچه از این مقوله دست می دهم نمی پسندم و آنچه می پسندم دست نمی دهد.

باری کسانی که در میدان ادعا شکست خورده اند قالبا منتقد از کار در می آیند اما عقده ای که دارند آنها را  وا می دارد تا هر اثر کامیاب را و یا هر اثری را که شاعر در آن نایل به همان هدف شده است که خودشان از عهده آن بر نیامده اند نقد کنند و دائم بر شاعران به بهانه یی بتازند  .

بعضی از نقادان هم هستند که خود در عرصه ابداع شکست نخورده اند اما وجودشان بطوری از خود پر شده است که در هر چیزی اگر خود ،یعنی ذوق و سلیقه و طرز تفکر خود را نیابند آن را مهمل می شمارند ودر خور انتقاد.

عبث نیست که مکتب های مختف در نقادی پدید آمده است و فی المثل کسی که اصل" هنر برای هنر" را می پسندد غالبا هر اثری که با آن میزان ،درست در نمی آید را محکوم می کند و آن که معتقد به نقد اخلاقی است تمام گویندگان را بتازیانه می بندد که چرا مثل او فکر نکرده اند.

خیلی شاعران بوده اند که بحث در نیک وبد شعر را فقط حق شاعر می دانسته اند و مدعی بوده اند که تنها کسانی می توانند در شعر و ادب داوری کنند که خود شاعر باشند . این دعوی که نظیر آن را شاعران فرنگی هم داشته اند البته مغلطه ای بی اساس است و به هر حال کج فهمی و بد سگالی بعضی نقادان به هیچ وجه نمی تواند دستاویزی باشد برای نفی و انکار ارزش و فایده انتقاد.

همان قدر که بد شعر گفتن خطاست ،بد داوری کردن هم در باب شعر خطاست . البته ملاک عمده داوری در شعر ذوق است اما ذوق واقعی هم کمیاب است مثل نبوغ واقعی... بسیاری مردم از ذوق بهره دارند اما غالبا تهذیب و تربیت  نامطلوب آن را خراب کرده است.

در هر حال با آن که نقد کاری است بس دشوار، منتقد فراوان است و با تفاوت درمراتب ذوق و فهم . بعلاوه اسباب و اغراض هم ممکن است پیش آید که مانع نقد درست شود : غرورواستبداد منتقد البته حجابی است که چشم اورا از بینش واقعی مانع می شود ودر کار نقادی مانع ایست عمده. مانع دیگر نادانی است و بی خبری که افتی است بزرگ در هر کاری. بعلاوه حسد تعصب ،تلون رای اسباب موثر هستند در گمراه کردن منتقد . از این گذشته ممکن است منتقد تحقیق خود را بر مطالعه یک قسمت ازاثر موقوف کند نه تمام آن اما رایی که اظهار میکند کلی باشد و راجع به تمام اثر.البته چنین رایی نادرست خواهد بود و مایه گمراهی. بعلاوه منتقد باید حسن نیت و شهامت داشته باشد تا نقد او بتواند مفید باشد و آموزنده ،یعنی هم خواننده را هدایت کند هم شاعر را. با این همه هیچ منتقدی نمی تواند به سبب خصومت ورزی خویش کسی را که واقعا صاحب هنر است به کلی از قبول و اعتبار بیندازد چنانچه دوستی و ملاحظه بی جا هم اگر در حق کسی نشان دهد برای آن کس فایده ای ندارد.

اگرحمله منتقدان یا توطئه سکوت آنها یک شاعر یا یک هنر آفرین واقعی را دلسرد کند نقد و نقادی یک موذی گری مخرب است وشیطانی که باید با آن مبارزه کرد ومعارضه. درواقع نقد تا جایی که از شائبه اغراض خالی است ،یا سعی میکند از اغراض دور بماند ،سازنده است و آموزنده.

منتقدی که میزانش فقط لغت باشد و غالب البته نه هیچ سنت شکنی را می تواند تحمل کند ،نه هیچ نو آوری را. دائم بر شاعر طعن و ایراد دارد که فلان لفظ را به جای خویش بکار نبرده است و فلان معنی را به صورت مناست عرض نکرده است ،دائم اعتراض می کند که وزن در فلان شعر نامناسب است یا قافیه در فلان بیت درست نیست با این سلاح فرمالیسم نقد ادبا نقدیست مخرب یا دست کم نقدیست  که برای ابداع چنان مساعد نیست. با این همه فهم شعر فارسی ،شعر رسمی گذشته آن بی آشنا یی به نقد ادبا ممکن نیست. چنان که شعر امروز را نیز با توجه به  این موازین بهتر می توان درک و ارزیابی کرد.

درهرحال فقدان انتقاد برای عالم شعر وادب بی شک یک مصیبت سخت خواهد بود زیرا وقتی محک در کار نباشد پول قلب خیلی زود بازار را تسخیر می کند بعلاوه از هر بازاریی بپرسید به شما خواهد گفت که سکه قلب سکه درست را هم از رواج می اندازد در این صورت ضرورت نقد و اهمیت آن را با وجود شکایت هایی که از شریدان و بایرن گرفته تا مولوی و سعدی خودمان ،از نقادان دارند را نمی توان نفی کرد.

نقادی که دائم به سنت ها می گریزد نقد و تفسیری که می کند نه آموزنده است نه روشنگر . مسئله ای که امروز منتقد باید جواب دهد این است که حالا چه راهی در پیش است؟... با این مسئله است که منتقد باید به کمک تئوری های روز جواب    دهد : زیباشناسی، جامه شناسی و روان شناسی .

در هر گونه قضاوت که راجع به هنر می شود ملاحظات زیبا شناسی بی شک اهمیتش در درجه اول است منتقدی که اززیبا شناسی بی بهره است مثل آن دریا نوردی است که نه نقشه دارد و ارتباط با ساحل و نه آشنا با شنا. چنین منتقدی نه از عمق نبوغ که تهدید کننده است تصور درستی دارد ،نه از ساحل استعداد که از خود او چندان دور نیست.

مسئله ارتباط شاعر با محیط هم برای منتقد اهمیت دارد چون شعر هر دوره ای ،رنگ آن دوره را به همراه دارد. بعلاوه شناخت ارزش واقعی هر شعر لازمه اش عبارت است از شناخت جامعه ای که شعر برای آن بوجود آمده است .

همچنین است مسئله روان شناسی و مطالعه در احوال نفسانی شاعر و مخاطبا نش. در واقع روان شناسی چون کارش مطالعه در احوال و عوارض نفس است اهمیت بسیار دارد از آنکه نفس انسان منبعی است که تمام علوم و فنون از آن بیرون می آیند. در نقادی از تحقیقات روان شناسی این اندازه می توان توقع داشت که بیان کند یک اثر هنری چگونه بوجود می آید و عوامل و اسباب نفسانی آن در مورد هر هنر مند چیست .؟ بعلاوه شاید از طریق تحلیل نفسانی تا حدی بتوان دشواری هایی که درباره شخصیت شاعر و رموز سبک او وجود دارد را حل کرد.

بدینگونه منتقد امروز نمی تواند تجهیزات خود را به سبک شناسی و علوم بلاغت و فنون ادب و لغت محدود کند. برای ارزیابی درست آثار شعرا باید از هر گونه معلومات از هر گونه تئوریها که در شناخت انسان و دنیای او سود مند است بهره بجوید و چنانکه تی سی الیات شاعر و نقاد انگلیسی می گوید :گذشته ازافکار واندیشه های رایج که سایر مردم نیز با او در آن انبازند به علوم گوناگون هم آشنا یی پیدا کنند.

به هر حال در قضاوت راجع به شعر هر دوره و هر قوم ارزشها و میزان هایی خاص در کار است که منتقد باید آنها را پیدا کند و باز شناسد ،ور نه داوری به خطا خواهد کرد. بعلاوه آن قاضی که یک قانون تازه را ، به تعبیر اهل عدلیه خودمان، عطف به ما سبق کند یا به کلی مغرض است یا نادان، از اینها گذشته منتقد حق ندارد که دائم سعی کند شاعر را به شکل خود – به شکلی که خود می پسندد – در آورد باید بکوشد تا او را چنان که اوست ،و چنانکه هم او می خواهد ، بشناسد و نشان دهد.

                               بر گرفته ازکتاب شعر بی نقاب شعر بی دروغ (استاد زرین کوب )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 13:38  توسط احمد یاراحمدی | 
     میله هایی تا بی نهایت

  روی امتداد نگاهم

  - و -

  سماجت چهار دیوار

  روی خمیازه های

      یک تخت

  در انتظاری گمشده

    گنگ

  تا حکایت پنهان

  مچاله تنی

  تا مرز فراموشی یک فاجعه

  در تابوت

     ز

     م

     ا

     ن

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 13:43  توسط احمد یاراحمدی | 

 از کوچه سر پوشیده شب

به آسمان بلند

نظر می کنیم

تو و من دست می ساییم

و تا انتهای معلق

از خویش

عبور می کنیم

 همچنا ن چندش انگیز

روی خط فاصله ها می دویم

چه سهمگین

حواس مان

 خالی از مرگ است

  بارها در شرم ساری از مردگان

گریسته ایم

 روز مرده است

 ملال انگیز است احساسی

 

که درون من نهفته است

 

ستارگان

 

و احساس شرم ساری این شب سیاه

 

همچون دیواری نگاهم را می ر باید

 

آسمان سرشکسته در تیرگی گم می شود

 

و ما هنوز باور نکرده ایم

 

پشت این فاصله ها

 

زندانی است

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:30  توسط احمد یاراحمدی | 
تاریخ جبر خویش را دارد .اما تو ،ای انسان در میان این جبر مسئولیت ساختن تقدیر

 خویش را داری،چه "هرکس در گرو دستاورد خویش است"و سرنوشت نهایی او

 روزی است که آدمی آن چه را به دو دست های خویش ساخته است به دو چشم

خویش می بیند.

=================

بزرگترین وقوی ترین وریشه دارترین عوامل فرهنگی دو عامل است و متاسفانه این دو

قوی ترین وتعیین کنده ترین عوامل دست اندر کار انسان است که روح و اندیشه

 واراده وبخصوص شخصییت انسان را - هم فرد وهم جامعه را - شکل میدهد.

این دو عامل یکی ادبیات ماست و دیگری مذهب ما .

========               ============

  انسان نوعا" مولد دو عامل است : طبیعت و تاریخ

طبیعت ،نوعییت انسان را می سازد و تاریخ ملیت او را.

بنابراین می توان گفت ،آنجه از طبیعت انسان سر می زند وبه نوعیت او بستگی دارد

تمدن است و آنچه در تاریخ شکل میگیرد وبه ملیت ارتباط می یابد فرهنگ.

========

اگر تنها ترین تنها شوم

باز خدا هست

او جانشین همه نداشته هاست.

 ===========================

                       آسمان شو ،ابر شو، باران ببار

                            ناودان آبش نمی اید بکار

                                   آب باران باغ صد رنگ آورد

                                         ناودان همسایه در جنگ آورد

                                         هان که اصرافیل عصری ای عزیز

                    رستخیزی کن تو پیش از رستخیز

                                              (شهید دکتر علی شریعتی)

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 3:24  توسط احمد یاراحمدی | 
  یادمان سهراب

به سراغ من اگر می آیید

 نرم وآهسته بیایید

 مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من

                          ( سپهری  )

+ نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:48  توسط احمد یاراحمدی | 


می شکوفد گل خورشید

روی دیوار سحر

صبح می زاید

در دامن شب

 

 

==================

 

چه مشتاقا نه کودکان زندگی

 ا نتظار بهار را می کشند

 سبوی سفال چه صمیما نه تن خود را به سبزه می بخشد

 و ریشه ها چه مستا نه روی احساس خاک

 می لغزند

 

 ساقه ترد علف روی بیهودگی خاک

 قاعده زندگی مکرر می کند

     جهان را فصلی نو باید نوشت

 

 =========================

 

در باغچه

خاک آبستن فصلی نو است

وپنجره

 در آشوب خویش

ا نتظار میکشد

تا خنده ات در نگاه اش قاب شود

 

======================

 

حجم نگاه تو

روی دیوار تنم می دود

رقصنده و دل فریب

 شب

 و همچنان

تکرار قاب یک پنجره

من

تو

ما

 

=================================

 

آفتاب شکسته است 

هلهله ای است

سواران با سم ضربه ها ی مدام شان جشن خون گرفته اند

اینجا ا بتدای آدم است

 

یک زن 

ایستاده در معبر ا نسان

 

با نیزه های ا فراخته بر گردش

 

- در بودن خویش -

 

فریاد می زند طلوع مردی را

 

که تولدش خون بها ی خداست

     همچنان ایستاده روی شا نه های ا بدیت

 

======================

 

به بها نه نگفته ها مان زیسته ایم

به ا ندازه ی سکوت مان مزد گرفته ایم

احساس را به هیا هوی سنگ و آهن فروخته ایم

خویش را روی شا نه ها مان

تا گورستان فراموشی تشیع می کنیم

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 13:42  توسط احمد یاراحمدی | 

 

بیاد مادر و پدرم

 

 

بسیارگل کز کف من برده

 

 

است باد

 

 

اما من غمین

 

 

 

گل های یاد کس پرپر

 

 

نمی کنم

 

 

من مرگ هیچ عزیزی را باور

 

نمی کنم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 2:13  توسط احمد یاراحمدی | 

  

  در هرگردش  نا گزير

 غربت نگاهت در سكوتم

 مي خزد

 وترديد دست هاي گرم ات

  چشم براهم مي گذارد

    لحظه هاي ترد و آشفته

  بي انحنا

    درامتداد تحمل تنها يي

 روي كسالت ذهنم

 خاموش می شوند

 

 

===================================

   وقتي آرامش در خاطره  باد مي روید

    دلهره ها مجال نمي دهند

 به كوچه هاي دلم   سر مي زنم 

   توهم نان امروز 

    آستانه فردا

   وسايه زلال خدايان

   ثقل زمين را درگذرگاه ناگزير

   تا قبول چيرگي

   يقيني هذيان گونه مي دهد

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 0:19  توسط احمد یاراحمدی | 

    روي نوبت عقربه ها لحظه اي مي چرخد

      

            تبسم هول ناك انتظار

         

                درحوالي غمگين يك نگاه

                                                                  

                 تاانجمادآخرين خاطره ها

                         

                                     گام درشوربختي

                

                                               يك سراب مي گذارد

                           -  و -

 

            چه سرد است تن خاك

        

             آنگاه كه گرمي ات

            

                           در خاك نشست

                  

                           ترانه سرد رفتنت

                                           

                                        دردناك ترين

                                                      

                                                 عاشقانه ها رامي سرود

               و راه حضورت به پايان رسيد

        

               زمين را هيچ حركتي نبود

                           

                و ما همگي شتابان

             

                در امتداد نگاهت سرگردانيم

 

                                             براي مادرم كه ر فت و.........

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 0:17  توسط احمد یاراحمدی | 
           

        هي هي كوچه هاي تنگ                 

                     پرزخاطرات دور  

                                      درحوالي شما زيسته ام       

            همه گل هاي شما را بوئيده ام   

            آن سان كه  ذلال آب

             پنهان با گل سرخ ازديارممنوع مي گفت 

              مهتاب غم آلوده شهادت ميدهد    

              ازخون وشش جنازه بي جرم                                             

                                                      كه مرگ را                        

                                    با ديدگان بازنگريسته بودند

           باد ازتن هاي ما گذشت

          وگوركن باچنگال آهني ش

                

                                   بي قراري مي كرد

  

           بزرگي شان راهيچ كفني نپوشاند

     

            وهيچ گوري تن هايشان راقامت نبود

    

            صداي آب ولهجه شيرين باران

                         

                                                       برخاك ساليان

        

            وانعكاس شب روي قبرستاني

                                                               درسايه كوه

     

              و خاطرات تلخ نيمه شب

 

                                                             گورستان

                                                                       

                                                                        یاد یاران

 

**********************************************************

 

هنوز خاطرات آن سالها مرا به عشق

 

می خواند

 

خاطرات لحظه های اضطراب

 

لحظه های خستگی

 

لحظه های ماندن بیدار

 

با خنده هایی که می رقصاندم

 

و امروزاز آن سالها می گذرد

 

                                           یاد یاران مهربان

 

========================

 

 

         صدايي درحنجره شكست

        

           روي حصارتنم خاطره اي چون باد

                                                                           مي دويد

    

            شب بي هيچ روزنه اي دركوچه ها سرگردان بود

     

             شعرهايش روي پنجره صبح مي رقصيدند

 

                                                                               همهمه اي بود

                    

                               بركدام جنازه مي گريند

 

            سكوت مردي در زلال چشمه اي جاري بود

                             

           آنگاه ظهر يك تابستان

   

            شعله تنوره عمرش درتوهم خوف انگيز يك نگاه

                                                                                                 خاموش شد

     

               هيچكس چيزي نگفت

     

               ابري درگودي چشمانم ترانه خيس باران را مي سرود

     

                 باور كردم كه ديگر نيست

                  

                واو را درسكوت يك بيابان دور

    

                كه خفته گانش مردگان  زادگاه خويش بودند

                                               

                                                            سرودي كرديم 

 

                                                                                       بیاد دوست

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 0:14  توسط احمد یاراحمدی | 
           

زمين نبود

زمان نبود

               خدابود

                             فرشته وآتش

بكرصاف و چشمه هايي روان

 _ ناگاه به گل نشست_

                 _ من تولد يافتم _

زمين نبود

             زمان نبود

                      خدا بود من

وسوسه كالي

آنگاه

    زمين بود

                 زمان بود

                            خدا بود وعشق

هجرتي دراز اندوهي همزادش

                    _ گم شدم _

خوني برزمين ريخت

عصيان جوانه زد

                _ من _

                                       تولدي دوباره يافتم

 

 

هم بستري باران وخاك

و زايش كسي كه در ميلادش

بادترانه مي سرايد

 

 

نگاهش معصومانه

دستانش كودكانه

آنكه چشمانش ترانه هاي خيس باران را

براي عروسكي ميخواندكه سالهاست  

       مرده است

 

 

شب درچشم ستاره پيدامي شود

_ همچنانكه _

       مردگان به خاك حيات مي بخشند

                           زندگان خويش را به تاراج مي گذارند

به انتظار آفتاب ايستاده ايم

لحظه ها سنگين چون ترسي نازك مي گذرند

                             اين بار نوبت من است

 

ديرگاهي است،خورشيدشب را به سوراخ هاي تنگ رانده

             وبربام سحر جوانه زده است

خروس برديوارصبح مرا ترانه اي مي كند

مي خزد از روزنه،انعكاس سمج آفتاب به اتاق بسته ام

دلم روي ديوارتنم مي لغزد

ازروزنه، امروزدرزمان جاري می شود

و رودهايي تا انتهاي فراموشي

 دردخمه هايي تنگ،با چشمه هاي جاري ذهن

                                                                        _ درمرزبيگانگي _

خواب هنوز دستانش را ازروي شانه هايم برنداشته است

 

 

 

امروزچندمين روزازتكرارهمان روزهاست

كه طنابي تلخ روي ضربان گردنم گره خورده است

                               آفتاب سر مي خورد

                                                  درهجوم سايه ها

روزجاري دردلهره چراغ مي شود

حواس زمين از انعكاس مرگ پراست

وسوسه خواب روي آهنگ خاطره ها مي رقصد

 

 

امروزچقدردلم گرفته است

هواي ديدنت باراني ام مي كند

                     قدم بزن به امروز

                                    شايدفرداببينمت

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 0:9  توسط احمد یاراحمدی | 
نگاهم در لبانت شکست

دستانم درآغوش ات جا ماند

هر لحظه آمدنت را انتظار می کشم

       انگار در امروزگمشده ام 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 0:8  توسط احمد یاراحمدی | 
ای عشق همه بهانه از توست

-----------------------

سر سبزی نو بهار تقدیم تو باد

یک فصل پر از بهار تقدیم تو باد

از خاک من این شاخه گل می روید

آن شاخه هزار بار تقدیم تو باد

----------------------

بانوی قشنگ شعر و شورم هستی

تصویر گرعشق و غرورم هستی

دیری است که در بودن تو نیست شدم

لطفی است که تو سنگ صبورم هست

======================

صورتش ا بر سفید همچو بلور

چشم ها جاری یک رود زلال

      و لبا نش ترک سرخ ا نار

===================

پر می گشاید به رود جاری نگاهت نگاه من

گم می شود در آسمان خیالت صدای من

ره می برد به عمق وجودم نگاه تو

من دراندیشه روزی دیگر 

که دوباره ببینمت

=========================

در گذار دل من با دل تو

لحظه ها می شکند

و من اینجا اما

همچان تنها یم

====================

آن نخ نگاه باریک هوش وهواس من برد

در خنده های نغزش احساس من گره خورد

در خلوت نگاهش با من اشارتی کرد

در برق چشم هایش عمر ستاره پژمرد

ماه از حضورش امشب در آسمان نیاید

از شعله های چشمش خورشید یکه ای خورد

وقتی که دیدم اش من لرزید بر لبانم

هر حرف در دهانم چون شیشه ای ترک خورد

در خاطرات عشق ام جای تو خالی اما

=======================

آشنای توام نمی فهمی

 مبتلای توام نمی فهمی

با تمام وجود می گویم

من برای توام نمی فهمی

---------------------

هنوز رد نگاهت بر من هست

-----------------------

دلم در بند زلفت شد گرفتار

چه کردی بر دلم ای نازنین یار

چنان آشفته حالم در غم تو

که خونابه زه دیدام می رود زار

---------------------------

آرزوی دیدنت این روز ها

نقش ها بر خاطراتم میزند

====================

سزای عاشقان در مسلخ عشق

نباشد جز فراق و هجرت یار

کجائید ای برادر های عاشق 

که خون می بارد از دل های بیدار

====================

در هوس دیدن تو لحظه سراب می شود 

چشم به هم که می نهم گونه پر آب می شود

====================

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 2:42  توسط احمد یاراحمدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
درد و آزار تازیانه چند روزی بیش نیست
رازدار خلق اگر باشی
همیشه زنده ای

نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
شهریور 1389
فروردین 1388
بهمن 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
آذر 1385
خرداد 1385
پیوندها
سایت رسمی احمد شاملو
یادمان بهمن کرم الهی
آوای آزاد
هوشنگ ابتهاج (سایه )
انجمن مهندسین برق و الکترونیک ایران
انجمن مهندسی برق ایران
انجمن تخصصی مهندسی برق و الکترونیک
دانشگاه تهران
فدراسیون جودو ایران
استاد شجریان
دکتر یاسمی
حسین پناهی
هفت حرف
زائر آتش
ادبیات امروز کرمانشاه
مژگان بانو
خاک باران خورده
کولی ها کنارآتش
روزمره
واژیک
گاهی چیزی بنویس
می خواهم خودم باشم
شیطان ترین فرشته
ساعت بی کوک
شعر ملایر
انجمن شاعران ایران
طبیعت زنده
مسافر کوچه تنهایی
بهار گذشته
گل نرگس...مهدی فاطمه
معشوقه ی بی خبر
فصل انتظار
کوچه های قلبم
بنی آدم
اهورا
فصل فاصله
آدمک
باغکوچه
سلوک
کاریز
دانشنامه
یک اهری واتفاقات ساده
نوع دوستی
یک پزشک
گلچین شعر
شعر
زاینده رود
مثل کسی که کیست
کاشکی شعر مرامیخواندی
پشت دیوارها
باشگاه هواداران پرشین بلاگ
دوتا حیرون من وتو
من چکوارا هستم
ققنوس درباران
عینک کور
کوه انتظار خدا
تازه های ادبی
خداوند مظهر عشقه
به همین سطر های ساده
جنبش ادبیات غیر متعهد
چلچله
روی ماه خداوند را ببوس
بارووووون
به آفرید
رقص روی سیم های خاردار
دیوار
ققنوس20
عباس معروفی
طولانی تر از سکوت
اسکیس های قلم
کانون موسیقی
باشگاه هواداران پرشین بلاگ خرم اباد
سلام به ناممکن
دورود
غزل قصه های آدمک ها
دختر بویراحمدی
لرستان
شعر وادبیات
زبان تاریخ وفرهنگ لر
بانو بارون
زمزمه های تنهایی
در فصل شعر
علی عمرانی
مرگلی
تیامی
تیرداد راد
شهر من دورود
دانلود موسیقی لری ولکی
قوم لر
لرسوُ
عشق فریبنده
نیلوفر
عصر ادینه
انجمن شاعران وبلاگ نویس
خونین دلان
شاسوسای شاعر
تارا ستاره ی غزل فروش
رویداد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان